تو کار خانه را انجام می دهی
و من
زنانگی ات را تماشا می کنم ...
و
تنها یک گلدان بین ماست
پس چرا من دو گل می بینم ...!؟
برچسب:
نویسنده: فاطمه رستگار
این روزها
بیشتر به این پی می برم
که
درس و مشق! همه وقت گیرند ...
و همه چی در عشق
خلاصه می شود و بس ... :)
برچسب:
نویسنده: فاطمه رستگار
صفحه صفحه ذهنم را ورق میزدم
تا رسیدم به نام زیبایت
خواستم ورق را پاره کنم
اما نشد
چکنم که نام تو آنجا حک شده بود
دلم نیامد!
برچسب:
نویسنده: فاطمه رستگار
قسمت اینه
من و تو به هم نخواهیم رسید!
درست مثل کوه ها
که هیچوقت بهم نمی رسند ...
برچسب:
نویسنده: فاطمه رستگار
کاش
دنیا رو سیل بگیره
اما قطره اشکی
از چشم کسی سرازیر نشه ...
برچسب:
نویسنده: فاطمه رستگار
زندگی
مثل یک خواب می مونه
خواب
وقتی به کابوس تبدیل میشه
که تو
نباشی ...
برچسب:
نویسنده: فاطمه رستگار
مردانی بی ادعا
این چند روز سوختند
تا دیگران،نسوزند ...
برچسب:
نویسنده: فاطمه رستگار
نمی شود که نمی شود!
مگر می شود او را ندید وقتی همه جا از او پر شده؟
اصلا من خود را به نخواستن بزنم ...
چشم هایم را وادار به ندیدن کنم ...
دل را چه کنم؟!
تو بگو راهی هست؟!
برچسب:
نویسنده: فاطمه رستگار